رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی,دالان بهشت, الهه ی شرقی ,مهر و مهتاب, گندم ,همخونه ,غزال بامداد ,خمار شب ,سراب, حریم عشق ,دختری در مه, برزخ اما بهشت, ترانه های نیمه شب, نگاهم کن, :: 10:30 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
از ماکان خبری داری ؟ هنوز هم به آقاجان سر می زند ؟
مهتا کمی ناراحت شد و گفت : تو هنوز ماکان را فراموش نکردی ؟
چرا مهتا جان فراموشش کردم اما کنجکاو شدم .
خب ماکان ارتقا درجه یافته و سرهنگ دوم شده . فعلا هم مقیم تهران است عر چند وقت می آید اینجا اما نه مثل سابق .
ازدواج نکرده ؟
نه چرا می پرسی ؟
همینطوری غرضی نداشتم .
خب بگذریم . راستی ٬ بگو از بچه چه خبر ؟ دیگر دو سال می گذرد و فکر می کنم زمان بچه دار شدنتان باشد .
هرچه خدا بخواهد مهتا .همان می شود . شاید به همین زودی ها دست به کار شویم .
این مسئله را ساده نگیر . نگذار پشت سرت حرف باشد . من که بد تو را نمی خواهم .
دم عصر با مهتا پیش بقیه رفتیم . همه در حال طرف میوه و چای بودند . کنار پدر نشستیم .
پدر اوضاع تهران چطوره ؟ هنوز مثل سابق است ؟
آه بله عزیزم . مثل سابق مردم ناراضی اند . فقر و گرسنگی امان آنها را بریده .
پدر از حسن خان چه خبر ؟
کمی مکث کرد و گفت : راستی به تو نگفتم که ویدا مقیم پاریس شده است .
جدا ؟ یعنی به ایران نمی آید ؟
نه مثل سابق . شاید هر چند سالی سری بزند . حالا حسن خان و همسرش می خواهند به دیدار ویدا بروند . آنها امیدوارند روزی دخترشان از ماندن در آنجا صرف نظر کند و به ایران بازگردد ولی من که بعید می دونم .
غروب دایی خشایار و خانواده اش عازم رفتن شدند . سروناز اصرار کرد : دیباجان بیا امشب بریم خانه ی ما .
موافقت نمودم . فرصت خوبی برای صحبت با دایی خشایار بود . موقع رفتن آماده مادر زیر گوشم زمزمه کرد : اگر تونستی فردا زود بیا . خیلی دلم برایت تنگ شده .
با خنده گفتم : قرار نیست که فقط شب را خانه ی پدر شوهر بخوابم . اگر فردا دیدید ظهر نیامدم بدانید ناهار را می مانم و عصر می آیم .
سوار ماشین دایی شدیم و راه خانه ی آنها را پیش گرفتیم .
خب دایی جان چه خبر از نیشابور و احمد ما ؟ انشاالله که با هم خوش وخذم هستید ؟
با اکراه گفتم : احمدخان خوب است .
مهوش خانم از صندلی جلو رو برگرداند و با نگاهی معنی دار گفت : دیبا می دانی صنوبر حامله است ؟
مبارک است زن دایی .
ماه آخر است . بچه ام بیچاره می خواست به دیدارتان بیاید اما از بس حالش خراب بود نتوانست . حتما فردا به خانه ی ما می آید و سری به تو می زند
زن دایی دائما مرا سوال پیچ می کرد . انگار شک کرده بود . اما من ظفره می رفتم و دلم می خواست فقط با دایی راجع به احمد صحبت کنم . میز شام را در وسط حیاط چیدند . بعد از شام سرناز رفت که بخوابد . دایی سیگاری آتش زد و کنار استخر نشست . زن دایی در حال جمع کردن میز مرا برانداز کرد و لب به سخن گشود : دیبا راستی تو و احمد انگار قصد ندارید بچه دار شوید .
از حرف بی شرمانه اش در حضور دایی یکه خوردم . نه زن دایی جان احمد خیلی گرفتار کار است و ما کمتر به این مسئله می اندیشیم .
زن دایی پشت چشمی نازک کرد و با طعنه گفت : خدا نکند عیبی در کار باشد . البته احمد ما سالم است .
از حرفش عصبانی شدم : منظورتان چیست ؟
هیچی آخر در طایفه ی ما پیش نیومده که کسی اجاقش کور باشد ٬ اما در خانواده ی مادری تو خاله ملوکت اجاق کور است .
از کنایه ی وقیحانه اش سرجایم میخکوب شدم و تصمیم گرفتم در جمع کردن میز کمکی نکنم و پهلوی دایی کنار استخر بشینم ٬ با این که می دانستم خدمه ی منزل آن روز را به مرخصی رفته اند و مهوش خانم با نبودنشان بسیار در زحمت است . او با نگاه زیرکانه ای از چشمانم خواند که ناراحت شده ام . با بد بجنسی لبخندی زد و به داخل ساختمان رفت . از یک طرف احمئ پسرش باعث آزارم بود و از طرف دیگر کنایه های خودش .
دایی مشغول خواندن کتابی بود . کنارش نشستم ٬ سر بلند کرد و لبخندی زد . سپس گفت : دیبا جان بیا اینجا بشین تا تو را خوب ببینم .
کنار دست دایی نشستم . دایی جان می خواستم با شما قدری صحبت کنم . آن هم به طور خصوصی .
دایی متعجب کتابش را بست : چرا خصوصی اتفاقی افتاده ؟
بله اما دوست دارم این مسئله بین خودمون بماند .
خب بگو بدانم .
فقط با شما عنوان می کنم ٬ نه در حضور زن دایی مهوش .
مسئله ای نیست . هرطور تو بخواهی عزیزم .
زن دایی با سینی میوه به جمع ما پیوست و کنار دایی نشست . دایی میوه ای پوست گرفت و نیمی از آن را به مهوش داد و نیمی به من . می خواست با این کار دل او را به دست بیاورد . بعد به آرامی گفت : مهوش جان دیبای عزیزم می خواهد کمی با من صحبت کند . می شود قدری ما را تنها بگذاری ؟
مهوش بلند شد و با عصبانیت نگاهی به ما انداخت و رو به من گفت : بگو دیبا . چه می خواهی بگویی ؟ من غریبه هستم ؟
نه زن دایی حرف خصوصی دارم .
شاید می خواهی از بچه ام پیش پدرش بد بگویی . دختر اگه یک کلمه از احمد من بد بگویی تو را نفرین می کنم که بمیری .
دایی نگاهی با عصبانیت به موهش کرد و گفت : این چه حرفی است که می زنی خانم . خجالت بکش . دیبا هم دختر ماست . برو و خیالت راحت باشد .
زن دایی غرغرکنان رفت ٬ در حالی که زیر لب می گفت : دختره ی ورپریده هنوز نیامده می خواهد آشوب کند . خدا مرگش بدهد . ببین چه به ما قالب کرده اند .
دایی به سمت من چرخید و دست روی قلبش گذاشت : بگو دیباجان . اشک هایم مهلت ندادند گونه ام را خیس کردند . از سیر تا پیاز جریان را برای دایی تعریف کردم .
دایی بعد از شندن حرف هایم قدری تامل کرد بعد بلند شد و رویم را بوسید . خوشحالم عروسی دارم که آبروی ما را حفظ کرده است .نگران نباش مادرو پدرت بویی از این ماجرا نمی برند .
قول می دهید دایی ؟
بله عزیزم . احمد انگار این روز ها خر مستی می کند . او لیاقت تو را ندارد پسره ی احمق بیشعور . می دانستم این لندهور آدم بشو نیست . مرا شرمنده کردی دیبا جان . ای کاش هیچگاه تو را خواستگاری نکرده بودم که حالا چنین غصه ات را بخورم . صبرت را تحسین می کنم عزیزم . برو دایی جان اشک هایت را پاک کن . من درستش می کنم . می دانم این دیوانگی ها از سرش می رود. او هم آدم می شود . حتما درستش می کنم . حالا برو و صورتت را بشور .
از جا برخاستم . ساعت از نیمه شب گذشته بود . من چند ساعت با دایی درد دل کرده بودم .
آن شب کنار سروناز به خواب رفتم . صبح روز بعد صنوبر و شوهرش به دیدارمان آمدند . صنوبر از چاقی داشت می ترککید و بسیار ورم کرده و زشت می نمود . او هم مثل مادر پرفیس و افاده اش بود و حتی کلامی هم از احمد نپرسید . ساعتی نشستند و بعد همراه شوهرش به خانه رفتند . مرا برای شام دعوت کردند اما بهانه کردم که چون حال او خوش نیست و من هم مدت کمی می مانم و مادر هم انتظار دارد دائم پیش او باشم از آمدن معذورم . صنوبر هم دیگر تعارف نکرد .
نزدیک ظهر بگو مگو های دایی و مهوش خانم از پشت در اتاق بسته به گوشمم رسید . دایی با فریاد می گفت : این حق دیباست که بداند شوهرش چه می کند . پسرت دختر خواهرم را خون به جیگر کرده است . او یک احمق لاابالی است . خودت هم این را می دانی .
زن دایی با خونسردی جواب داد : از سر دیبا هم زیاد بوده . اصلا به چه حقی پسرم را تنها گذاشته ؟ دختره ی خودسر بی شعور .
از اتاق فاصله گرفتم. لباسم را پوشیدم و بعد از زدن چند ضربه به در گفتم : دایی جان من می روم خانه ی خودمان .
دایی در را باز کرد و گفت : نه دایی جان سر ظهر درست نیست که بروی . ناهار را پیشمان بمان و عصر خودم می رسانمت .
نه دایی می روم به مادر قول دادم حتما خود را تا قبل از ظهر به خانه برسانم .
مهوش خانم با چشمانی سرخ سرش را به سوی دیگری چرخاند و حتی تعارفی هم نکرد که بمانم . دایی کتش را به تن کرد و گفت : خودم می رسانمت .
او تمام طول راه ساکت بود و در اخر گفت : دیبا زن دایی ات دیوانه است . روی احمد خیلی تعصب دارد . همین باعث شده است که احمد شخصیتی منفی به خود بگیرد .زیرا همیشه از اعمال بدش را به گردن این و آن انداخته . می دانم حرف هایش را شنیدی . به دل نگیر .
مادر از بی موقع آمدنم تعجب کرد اما به رویم نیاورد . شاید حدس زده بود که از فیس و افاده های زن دایی خسته شده ام .
ناهار را که خوردیم ٬ برای استراحت به اتاقم پناه بردم . دم غروب دلم برای نواختن تنگ شده بود . پشت پیانو نشستم و همان قطعه ی دلخواه پدر را نواختم . صدای کف زدن آقاجان مرا به خود آورد .
عالی بود دیبای عزیزم . خیلی وقت بود صدای سازت را نشنیده بودم .
می دانید دلم هوای کودکی را کرده است . برای فراگیری همین قطعه چقدر بیداری کشیدم تا آخر باب دلتان در آمد ؟
آقاجان خنده ای کرد و گفت : بله و چه زود گذشت آن روز ها .
آرام کنارم نشست . دیبای عزیزم از زندگی ات راضی هستی ؟
بله آقاجان .
خدا نکند تو را ناراضی ببینم آنوقت از غم این که تو را وادار به این ازدواج کرده ام می میرم .
خیالتان راحت باشد من احمد و زندگی ام را دوست دارم .
*
*
*
ادامه دارد نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |